صحبت از مادربزرگ ها كه به ميان مي آيد ناخودآگاه همه ما به ياد ننه قصه گو مي افتيم. اما مادربزرگ قصه ما، فقط يك قصه گو نبود، او با آن جثه كوچك و ريز نقشش و صورتي به سپيدي گيسوان زيبايش، معلم اخلاق و شيرزني سربلند است. با اين كه حالا كمر استوار او خميده شده، اگر نگوييد غلو مي كنم او يك روان شناس و قاضي بي همتاست، مانند اكثر مادران اين سرزمين. هنگاميكه شروع به سخن گفتن مي كند؛ ما را مي برد به سالهاي دور آن روزها كه فقط كودكي بيش نبود در شهرهاي زيبا و كوچك. مثل همه كودكان آن دوران نه اسباب بازي داشت، نه مدرسه اي بود كه او...، در اين حال و هوا بود؛ چشم به جهان گشود. او در خانه كاهگلي ساده شان ياد گرفت كه مي توان بدون مدرسه رفتن درس زندگي آموخت. خانه آنها به قدري محيط آرام و پاكي داشت كه توانست روح بلند مادر بزرگ با جوي آبي كه از ميان آن مي گذشت و درختان ميوه بي شمار كه سايه دامن هر يك كلاس درسي بود.
او فرزند سوم خانواده بود، او را فاطمه ناميدند. پدرش عاشق اين نام بود و همين طور عاشق دختر مهربانش. نهايت اين عشق را هرگاه كه از پدر حرفي به ميان مي آمد در صورت پيرزن مي توانستي ببيني. مادربزرگ قصه ما حالا در 74 سال زندگي خود از گذشته برايمان خاطره مي گويد، گاهي مي خندد و گاهي به فكر فرو مي رود و بغض مي كند. با همان حيا و سادگي ذاتي مادران اين سرزمين، از ازدواج اش كه حرف مي زند كمي گونه هايش سرخ مي شود، چشم كه مي بندي مي روي به پنجاه سال قبل، سال 1340 او همسر مردي مي شود كه تا آن روز او را نديده بود. بزرگان دو خانواده نشسته بودند و براي اين مراسم به تفاهم رسيده بودند. فاطمه حالا يك عروس جوان است و نازپرورده پدر، از خانه يك روحاني آرام و مهربان كه معتمد شهر است به خانه بزرگ و پر جمعيت كشاورزي مي رود كه با خانه اي قبلي او كه خانه اي متوسط بود تفاوت مي كرد. با اين كه خانواده همسر او نيز از سرشناسان شهر بودند اما خانواده فاطمه با آنها بي نهايت متفاوت بود. عروس نازپرورده ما حالا پاي به خانه اي گذاشته كه بايد تصور آن را هم نداشته، تازه عروس ما به قدري سريع مي تواند خود را با شرايط جديدش وفق دهد كه هنوز كه هنوز است با گذشت نيم قرن از بودنش در اين خانواده، از او به عنوان يك الگوي صبر و گذشت و استقامت ياد مي كنند. كمي كه سمج مي شوم مي توانم از زبان شيرين پيرزن بشنوم كه چگونه به خواستگاري اش آمده بودند. مي گويد كه مادر داماد براي خواستگاري دختر ديگري در محله آنها به آنجا مي رود اما به علت اين كه ديروقت بود از خواستگاري منصرف مي شود و به خانه يكي از اقوامش كه در همسايگي خانه آنها بود مي رود، زن همسايه نيز چون از ماجرا آگاه مي شود حق همسايگي را به جا آورده و بي اندازه از فاطمه جوان و زيبا كه فرزند يك روحاني است تعريف و تمجيد مي كند تا اين كه مادر، داماد را متقاعد مي كند كه به خواستگاري فاطمه بيايد و دختر قبلي را فراموش كند. در اين جا پيرزن سکوتي معنادار مي كند و بعد مي گويد قسمت الهي را هيچ كس نمي تواند تغيير دهد. بعد مي خندد گويي از اين حسن تصادف چندان هم ناراضي نيست؛ زيرا سرنوشت، قصه اي شيرين را براي او رقم زد هر چند كه كمي پر مشقت بود.
او فرزند سوم خانواده بود، او را فاطمه ناميدند. پدرش عاشق اين نام بود و همين طور عاشق دختر مهربانش. نهايت اين عشق را هرگاه كه از پدر حرفي به ميان مي آمد در صورت پيرزن مي توانستي ببيني. مادربزرگ قصه ما حالا در 74 سال زندگي خود از گذشته برايمان خاطره مي گويد، گاهي مي خندد و گاهي به فكر فرو مي رود و بغض مي كند. با همان حيا و سادگي ذاتي مادران اين سرزمين، از ازدواج اش كه حرف مي زند كمي گونه هايش سرخ مي شود، چشم كه مي بندي مي روي به پنجاه سال قبل، سال 1340 او همسر مردي مي شود كه تا آن روز او را نديده بود. بزرگان دو خانواده نشسته بودند و براي اين مراسم به تفاهم رسيده بودند. فاطمه حالا يك عروس جوان است و نازپرورده پدر، از خانه يك روحاني آرام و مهربان كه معتمد شهر است به خانه بزرگ و پر جمعيت كشاورزي مي رود كه با خانه اي قبلي او كه خانه اي متوسط بود تفاوت مي كرد. با اين كه خانواده همسر او نيز از سرشناسان شهر بودند اما خانواده فاطمه با آنها بي نهايت متفاوت بود. عروس نازپرورده ما حالا پاي به خانه اي گذاشته كه بايد تصور آن را هم نداشته، تازه عروس ما به قدري سريع مي تواند خود را با شرايط جديدش وفق دهد كه هنوز كه هنوز است با گذشت نيم قرن از بودنش در اين خانواده، از او به عنوان يك الگوي صبر و گذشت و استقامت ياد مي كنند. كمي كه سمج مي شوم مي توانم از زبان شيرين پيرزن بشنوم كه چگونه به خواستگاري اش آمده بودند. مي گويد كه مادر داماد براي خواستگاري دختر ديگري در محله آنها به آنجا مي رود اما به علت اين كه ديروقت بود از خواستگاري منصرف مي شود و به خانه يكي از اقوامش كه در همسايگي خانه آنها بود مي رود، زن همسايه نيز چون از ماجرا آگاه مي شود حق همسايگي را به جا آورده و بي اندازه از فاطمه جوان و زيبا كه فرزند يك روحاني است تعريف و تمجيد مي كند تا اين كه مادر، داماد را متقاعد مي كند كه به خواستگاري فاطمه بيايد و دختر قبلي را فراموش كند. در اين جا پيرزن سکوتي معنادار مي كند و بعد مي گويد قسمت الهي را هيچ كس نمي تواند تغيير دهد. بعد مي خندد گويي از اين حسن تصادف چندان هم ناراضي نيست؛ زيرا سرنوشت، قصه اي شيرين را براي او رقم زد هر چند كه كمي پر مشقت بود.