یکی بود یکی نبود. یه دختر خانم گلی بود به اسم نگار که همراه با یه گل پسر دیگری به نام کامیار به صورت شریکی یک شرکت گردشگری بزرگ داشتند پر از مشتری و خیلی هم تو کارشون موفق بودند. این عزیزان که خیلی هم دست و دلباز بودند هر ساله به قید قرعه تعدادی از مشتریان رو به یکی از مکانهای زیبای دنیا به صورت مجانی به گردش می بردند :نیش:
یک بار تصمیم گرفتند که بدون قرعه کشی دوستای ایران انجمن رو دور هم توی تهران جمع کنن:نیش: .. به این ترتیب یک تاپیک زدند و اعلام کردند که هر جای دنیا هستید همگی مهمون ما پایتخت ایران ..تهران..:ایول:
همه ما ایران انجمنیها فوق العاده خوشحال شدیم :شاد::13:.. (من که ذوق مرگ شدم:خجالت2

و گفتیم باید حتما از این فرصت به نحو احسن استفاده کنیم.
از اونجایی که نگار جان و کامیار خیلی وضعشون توپ بید و شرکتشون هواپیمای اختصاصی داشت گفتند با هواپیمای خودمون یکی یکی میایم دم خونه هاتون می بریمتون تهران.. خلاصه نگار و کامیار سوار هواپیما شدند و کامیار هم خودش خلبان بود و اومد یکی یکی همه مونو سوار کرد.. اما!
چشمتون روز بد نبینه.. من که همیشه دلم می خواست یه روز خلبانی کنم رفتم از کامیار خواستم فرمونو بهم بده.. ولی نداد!
رفتم به نگار گفتم. نگار گفت: فاطمه جون شوخی که نیست بزار سالم برسیم مقصد!:عصبانی:
اما من دستبردار نبودم.. رفتم بارون رو اغفال کردم و بعد هم با پلنگ مشورت کردیم و با همدستی یک نقشه خبیثانه کشیدیم..
بعد از مدتی یواش یواش رفتیم وارد کابین خلبان.. پلنگ شروع کرد به گرم گرفتن و شوخی کردن با کامیار و تا می تونست قلقلکش داد.. بیچاره کامیار از خنده بیهوش شد و من به جاش نشستم.
احساس شعف و شادمانی همه وجودم رو فرا گرفت چون به آرزوم رسیده بودم:63:.
بعد بارون گفت: پا شو حالا نوبت منه! من گفتم: نه! قرار بود خودم فقط سوار شم:71: بارون: بده.. من: نمی دم..:32:
:33: دعوا کردیم.. و توجهی به مسیر هواپیما نداشتیم.. به این ترتیب هواپیما به کوه برخورد کرد و بوممممممممب! همه مون مردیم! خدا رحمتمون کنه..:دعا:
چشم که باز کردیم.. من و بارون و پلنگ و همه ایران انجمنیها تو دادگاه آخرت بودیم.. البته فقط ما سه تا مجرم بودیم و بقیه تکلیفشون مشخص بود.اومده بودند ببینند تکلیف ما چی میشه؟
پلنگ می گفت: خدا جون من منظوری نداشتم! می خواستم فقط با کامی جون شوخی کنم همین!
خدا گفت: یادته چقدر بهت گفتم این شوخی آخر عاقبت نداره
من می گفتم: خدا جون قول می دم دیگه تکرار نکنم
خدا گفت: تو بهتره چیزی نگی!
بارون می گفت: خدا جون نمی دونم چی شد یه دفعه اینطور شد! همه دوستام اینجان شاهدند من اولین بار و آخرین بارم بود که تو زندگیم یه همچین کاری کردم
خدا گفت: نباید گول فاطمه رو می خوردی.. چقدر به عقلت گفتم گول ظاهر بعضیا رو نخور!!
و بعد هم خدا رو به همه کرد و گفت: شما همگی شاهید که مسئول مرگ شما این سه نفرند! حالا اگه ازشون شاکی هستید که بفرستمشون جهنم! ولی یه راه دیگه م هست!
نگار و کامیار با نگرانی گفتند: چه راهی!
خدا گفت: اگه شماها همه از این سه نفر شکایتی نداشته باشین می تونن با شما بیان بهشت!
همه جمعیت شادی کردند و خندیدند.. من و بارون و پلنگ نفس راحتی کشیدیم که از جهنم نجات پیدا کردیم:خجالت2:
اما یهو رضا (Reza) از وسط جمعیت بلند شد و گفت: من اعتراض دارم!! من تو زندگیم هزار تا آرزو داشتم!
خدا گفت: بفرستمشون جهنم؟
رضا: نه! فقط نفری یه دور تو حیاط خونه م باید کلاغ پر برن تا ببخشمشون:49:
بعد یوسف گفت: بعد از خونه رضا هم باید بیان یه روز تو خونه من یه لنگه پا وایسن:هنگ:
و امید: بعد از اونم باید هزار مرتبه تو دفتر بنویسن.. من دیگر هیچ وقت کار بد نمی کنم:نیش:
سنجاقی: منم تا نفری یه خط کش نزدم تو دستشون دلم خنک نمی شه:31:
و............ همینطور هر کدوم ما رو یک طوری مجازات کردند و به این ترتیب من و بارون و پلنگ به سزای اعمالمون رسیدیم:60: