یه داستان بنویس که کارکتراش از بچه های انجمن باشن
مثه همون چیزیکه یه بار من نوشته بودم
ممنون
اهم اهم...این یه ذره از داستان
به خوبی خودتون ببخشید اگه خوب نیست:122:
نتیجه ی شاهِ پریون
خب همونطور که می دونید هر جامعه و ملتی افسانه هایی از دوران کهن خودش داره که یک جور هایی این افسانه ها نشانگر اعتقادات مردم اون جامعه و ملت هست.
این انجمن هم به عنوان یک جامعه دارای افسانه های کهن بسیاری هستش که واقعا شیرین و جذاب هستن؛می خوام براتون یکی از کهن ترین و شیرین ترین افسانه های ایران انجمن رو تعریف کنم که نامش هست "نتیجه ی شاهِ پریون":
یکی بود،یکی نبود
هزاران سال پیش،اون زمان که هنوز پریان وجود داشتن،شاه پریون توی سرزمین پریون به خوبی و عدالت حکومت می کرد.
شاه پریون یه نتیجه ی خوش صدا و سیما داشت به نامِ تیام!
پریانِ زیادی از کشورهای دور و نزدیک به خواستگاریِ این پریِ زیبا رو میومدن،اما همشون با مخالفتِ شاه پریون مواجه می شدن؛ اخه شاهِ پریون از دارِ دنیا همین یه نتیجه رو داشت و خیلی دوستش داشت.
خلاصه،روزی از روز ها وقتی تیام به باغ رفت تا سیب بچینه دیگه برنگشت...
شاه پریون که حسابی نگرانِ نتیجه اش شده بود تمام سربازان رو فرستاد تا دنبالِ تیام بگردن؛سربازا همه جا رو گشتن ولی ردی از تیام پیدا نشد که نشد.
در کنارِ سرزمینِ پریون یه جنگل تاریک بود که به جز شوالیه های شجاع کسی جرات نداشت به اونجا پا بذاره؛شاهِ پریون وقتی از پیدا شدنِ نتیجه اش ناامید شد دستور داد تا تعدادی از شجاعترین شوالیه ها رو ببرن پیشش...
شوالیه ها وارد قصرِ شاهِ پریون شدن و منتظر موندن تا شاه شرفیاب بشن...
در سویی از قصر سه شوالیه ی شجاع در حال صحبت با هم بودن و از نبردهاشون می گفتن:
ریحانه-واااااااای دریا جون لباست خیلی قشنگه!
فاطمه-آره خیلی...اینو از کجا خریدی؟
دریا-یه روز داشتم توو بازار قدم می زدم و مراقبِ اوضاع بودم که این لباسو دیدم...
رفتم توو مغازه به مغازه دار گفتم این لباسو می خوام،اولش کلی دست دست کرد تا لباسو بهم نده...
می گفت اینو واسه کسی دوخته صاحبش میاد ببرتش...
فاطمه-خب تو چی گفتی؟
دریا-گفتم دستتو بیار بالا ببینم مردک!بعدم خط کشمو از غلاف بیرون اوردمو شروع کردم به تنبیه ش!
خلاصه،کلی معذرت خواهی کرد و بعدم با کلی احترام لباسو دو دستی تقدیمم کرد!
....
در سوی دیگری از قصر سه شوالیه ی شجاعِ دیگر با هم گفتوگو می کردن و از سابقه شون در تکه تکه کردن می گفتن:
نرگس-مریم جون این چاقوت خیلی خوش دسته!
طاهره-اَاَاَاَ!!!...عجب چاقوی تیزی!...ببینم مریم تو با این چاقو چی کار می کنی؟!
مریم-چی کار می کنم؟!هه بگو چی کار نمی کنم!!!...من تنها کاری که با این چاقو نکردم ریز ریز کردنِ آدم بوده!!
طاهره-واقعا؟!
مریم-پس چی!...من هر روز با این چاقو سیب زمینی پوست می کَنَم و در کمالِ بی رحمی خوردش می کنم!
بادمجونو که نگو اصن!با یه ضربه به سه قسمت مساوی تقسیم میشه!
محمدمهدی-اعلا حضرت حاکم بزرگ شاهِ پریون! وارد می شوندددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد
اگه خوب باشه ادامه دارد...
[MENTION=27612]msh002[/MENTION]