• توجه: در صورتی که از کاربران قدیمی ایران انجمن هستید و امکان ورود به سایت را ندارید، میتوانید با آیدی altin_admin@ در تلگرام تماس حاصل نمایید.

اشعار حافظ (غزلیات)

parisa

متخصص بخش
غزل ۲۸۶
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
و از شما پنهان نشايد کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخ تمی گردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آيی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زين پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر و از بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حديثی گر توانی داشت هوش
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زان که آن جا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
يا سخن دانسته گو ای مرد عاقل يا خموش
ساقیا می ده که نردی های حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
 

parisa

متخصص بخش
غزل ۲۸۷
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
دلم از عشوه شیرين شکرخای تو خوش
همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف
همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش
شیوه و ناز تو شیرين خط و خال تو ملیح
چشم و ابروی تو زيبا قد و بالی تو خوش
هم گلستان خیالم ز تو پرنقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش
در ره عشق که از سیل بل نیست گذار
کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش
شکر چشم تو چه گويم که بدان بیماری
می کند درد مرا از رخ زيبای تو خوش
در بیابان طلب گر چه ز هر سو خطريست
می رود حافظ بی دل به تولی تو خوش
 

parisa

متخصص بخش
غزل ۲۸۸
کنار آب و پای بید و طبع شعر و ياری خوش
معاشر دلبری شیرين و ساقی گلعذاری خوش
ال ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی
گوارا بادت اين عشرت که داری روزگاری خوش
هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باريست
سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش
عروس طبع را زيور ز فکر بکر می بندم
بود کز دست ايامم به دست افتد نگاری خوش
شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان
که مهتابی دل افروز است و طرف لله زاری خوش
می ای در کاسه چشم است ساقی را بنامیزد
که مستی م یکند با عقل و می بخشد خماری خوش
به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه
که شنگولن خوش باشت بیاموزند کاری خوش
 

parisa

متخصص بخش
غزل ۲۸۹
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
لیکنش مهر و وفا نیست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به که از او نیک نگه دارم دل
که بد و نیک نديده ست و ندارد نگهش
بوی شیر از لب همچون شکرش می آيد
گر چه خون می چکد از شیوه چشم سیهش
چارده ساله بتی چابک شیرين دارم
که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
از پی آن گل نورسته دل ما يا رب
خود کجا شد که نديديم در اين چند گهش
يار دلدار من ار قلب بدين سان شکند
ببرد زود به جانداری خود پادشهش
جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در
صدف سینه حافظ بود آرامگهش
 

parisa

متخصص بخش
غزل ۲۹۰
دلم رمیده شد و غافلم من درويش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ايمان خويش می لرزم
که دل به دست کمان ابرويیست کافرکیش
خیال حوصله بحر می پزد هیهات
چه هاست در سر اين قطره محال انديش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را
که موج می زندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستی نهند بر دل ريش
به کوی میکده گريان و سرفکنده روم
چرا که شرم همی آيدم ز حاصل خويش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیی دون مکن درويش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزناه ای به کف آور ز گنج قارون بیش
 

parisa

متخصص بخش
غزل ۲۹۱
ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش
بیرون کشید بايد از اين ورطه رخت خويش
از بس که دست می گزم و آه می کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خويش
کای دل تو شاد باش که آن يار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خويش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خويش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خويش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خويش
 

parisa

متخصص بخش
غزل ۲۹۲
قسم به حشمت و جاه و جلل شاه شجاع
که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع
شراب خانگیم بس می مغانه بیار
حريف باده رسید ای رفیق توبه وداع
خدای را به می ام شست و شوی خرقه کنید
که من نمی شنوم بوی خیر از اين اوضاع
ببین که رقص کنان م یرود به ناله چنگ
کسی که رخصه نفرمودی استماع سماع
به عاشقان نظری کن به شکر اين نعمت
که من غلم مطیعم تو پادشاه مطاع
به فیض جرعه جام تو تشنه ايم ولی
نمی کنیم دلیری نمی دهیم صداع
جبین و چهره حافظ خدا جدا مکناد
ز خاک بارگه کبريای شاه شجاع
 

parisa

متخصص بخش
غزل ۲۹۳
بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع
برکشد آينه از جیب افق چرخ و در آن
بنمايد رخ گیتی به هزاران انواع
در زوايای طربخانه جمشید فلک
ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع
چنگ در غلغله آيد که کجا شد منکر
جام در قهقهه آيد که کجا شد مناع
وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگیر
که به هر حالتی اين است بهین اوضاع
طره شاهد دنیی همه بند است و فريب
عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع
عمر خسرو طلب ار نفع جهان م یخواهی
که وجوديست عطابخش کريم نفاع
مظهر لطف ازل روشنی چشم امل
جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع
 

parisa

متخصص بخش
غزل ۲۹۴
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آيد به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گريانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببريده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
اين دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم يک نفس باقیست با ديدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب ديده بنشانم چو شمع
 

parisa

متخصص بخش
غزل ۲۹۵
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
که تا چو بلبل بی دل کنم علج دماغ
به جلوه گل سوری نگاه می کردم
که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
چنان به حسن و جوانی خويشتن مغرور
که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم
نهاده لله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن
دهان گشاده شقايق چو مردم ايغاغ
يکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
يکی چو ساقی مستان به کف گرفته اياغ
نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان
که حافظا نبود بر رسول غیر بلغ
 

parisa

متخصص بخش
غزل ۲۹۶
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست اين دل پرامید من
گر چه سخن همی برد قصه من به هر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشايشی نشد
وه که در اين خیال کج عمر عزيز شد تلف
ابروی دوست کی شود دست کش خیال من
کس نزده ست از اين کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل
ياد پدر نمی کنند اين پسران ناخلف
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک
مغبچه ای ز هر طرف می زندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان و ل تقل
مست رياست محتسب باده بده و ل تخف
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می خورد
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
 

parisa

متخصص بخش
غزل۲۹۷
زبانخامهنداردسربیانفراق
وگرنهشرحدهمباتوداستانفراق
دريغمدتعمرمکهبرامیدوصال
بهسررسیدونیامدبهسرزمانفراق
سریکهبرسرگردونبهفخرمیسودم
بهراستانکهنهادمبرآستانفراق
چگونهبازکنمبالدرهوایوصال
کهريختمرغدلمپردرآشیانفراق
کنونچهچارهکهدربحرغمبهگردابی
فتادزورقصبرمزبادبانفراق
بسینماندکهکشتیعمرغرقهشود
زموجشوقتودربحربیکرانفراق
اگربهدستمنافتدفراقرابکشم
کهروزهجرسیهبادوخانومانفراق
رفیقخیلخیالیموهمنشینشکیب
قرينآتشهجرانوهمقرانفراق
چگونهدعویوصلتکنمبهجانکهشدهست
تنموکیلقضاودلمضمانفراق
زسوزشوقدلمشدکبابدورازيار
مدامخونجگرمیخورمزخوانفراق
فلکچوديدسرمرااسیرچنبرعشق
ببستگردنصبرمبهريسمانفراق
بهپایشوقگراينرهبهسرشدیحافظ​
بهدستهجرندادیکسیعنانفراق
 

parisa

متخصص بخش
غزل۲۹۸
مقامامنومیبیغشورفیقشفیق
گرتمداممیسرشودزهیتوفیق
جهانوکارجهانجملههیچبرهیچاست
هزاربارمنايننکتهکردهامتحقیق
دريغودردکهتااينزمانندانستم
کهکیمیایسعادترفیقبودرفیق
بهممنیرووفرصتشمرغنیمتوقت
کهدرکمینگهعمرندقاطعانطريق
بیاکهتوبهزلعلنگاروخندهجام
حکايتیستکهعقلشنمیکندتصديق
اگرچهمویمیانتبهچونمنینرسد
خوشاستخاطرمازفکراينخیالدقیق
حلوتیکهتورادرچهزنخداناست
بهکنهآننرسدصدهزارفکرعمیق
اگربهرنگعقیقیشداشکمنچهعجب
کهمهرخاتملعلتوهستهمچوعقیق
بهخندهگفتکهحافظغلمطبعتوام​
ببینکهتابهچهحدمهمیکندتحمیق
 

parisa

متخصص بخش
غزل ۳۳۰
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشاده ام در چشم
که يک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
چه شکر گويمت ای خیل غم عفاک ال
که روز بی کسی آخر نمی روی ز سرم
غلم مردم چشمم که با سیاه دلی
هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه می کند لیکن
کس اين کرشمه نبیند که من همی نگرم
به خاک حافظ اگر يار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

 

parisa

متخصص بخش
غزل ۳۳۱
به تیغم گر کشد دستش نگیرم
وگر تیرم زند منت پذيرم
کمان ابرويت را گو بزن تیر
که پیش دست و بازويت بمیرم
غم گیتی گر از پايم درآرد
بجز ساغر که باشد دستگیرم
برآی ای آفتاب صبح امید
که در دست شب هجران اسیرم
به فريادم رس ای پیر خرابات
به يک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند
که من از پای تو سر بر نگیرم
بسوز اين خرقه تقوا تو حافظ
که گر آتش شوم در وی نگیرم

 

parisa

متخصص بخش
غزل ۳۳۲
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
چو طفلن تا کی ای زاهد فريبی
به سیب بوستان و شهد و شیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خويش گم شد از ضمیرم
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پیرم
قراری بسته ام با می فروشان
که روز غم بجز ساغر نگیرم
مبادا جز حساب مطرب و می
اگر نقشی کشد کلک دبیرم
در اين غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر مغان منت پذيرم
خوشا آن دم کز استغنای مستی
فراغت باشد از شاه و وزيرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می آيد صفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم

 

parisa

متخصص بخش
غزل ۳۳۳
نماز شام غريبان چو گريه آغازم
به مويه های غريبانه قصه پردازم
به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از ديار حبیبم نه از بلد غريب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده ديگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز با صنمی طفل عشق می بازم
بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس
عزيز من که بجز باد نیست دمسازم
هوای منزل يار آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شکايت از که کنم خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت
غلم حافظ خوش لهجه خوش آوازم

 

parisa

متخصص بخش
غزل ۳۳۴
گر دست رسد در سر زلفین تو بازم
چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست
در دست سر مويی از آن عمر درازم
پروانه راحت بده ای شمع که امشب
از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم
آن دم که به يک خنده دهم جان چو صراحی
مستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نیست نماز من آلوده نمازی
در میکده زان کم نشود سوز و گدازم
در مسجد و میخانه خیالت اگر آيد
محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم
گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی
چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت کار در اين راه
گر سر برود در سر سودای ايازم
حافظ غم دل با که بگويم که در اين دور
جز جام نشايد که بود محرم رازم

 

parisa

متخصص بخش
غزل ۳۳۵
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
حاصل خرقه و سجاده روان دربازم
حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم
خازن میکده فردا نکند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی
جز بدان عارض شمعی نبود پروازم
صحبت حور نخواهم که بود عین قصور
با خیال تو اگر با دگری پردازم
سر سودای تو در سینه بماندی پنهان
چشم تردامن اگر فاش نگردی رازم
مرغ سان از قفس خاک هوايی گشتم
به هوايی که مگر صید کند شهبازم
همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم
از لب خويش چو نی يک نفسی بنوازم
ماجرای دل خون گشته نگويم با کس
زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم
گر به هر موی سری بر تن حافظ باشد
همچو زلفت همه را در قدمت اند
 

parisa

متخصص بخش
غزل ۳۳۶
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طاير قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولی تو که گر بنده خويشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
يا رب از ابر هدايت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بويت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بال بنما ای بت شیرين حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت ديدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

 
بالا